تبليغاتX
شهر کوچک من - کابوس و بعد بی‌ خوابی

شهر کوچک من

زندگی

/* /*]]>*/داشتم میرفتم از خونه بیرون،،،با مانتو شلوار خاکستری و مقنعه و یک کفش بی‌ ربط مهمونی‌...نمیدونم چی‌ شد تصمیم گرفتم برم خونه دوستم دنبالش...رفتم دیدم مامان دوستم داره آماده می‌شه که بره بیرون با یه لباس سر تا پا مخمل زرشکی!!!بعد مامان دوستم از من میپرسید که خوبه لباسم یا عوض کنم؟منم می‌گفتم خوبه و به دوستم می‌گفتم که یه آویز بده مامانت بندازه گردنشون از اونایی که توش دعا نوشته ،که مامانت چشم نخورن،،،خیلی‌ هم جدی می‌گفتم اینا رو.بعد من زودتر رفتم تو حیاط واستادم...یه حیاط پر درخت ولی‌ کوچیک تقریبا...همینطور که قدم میزدم دیدم بالای درخت یک گربه سیاه وحشی نشسته ،اندازه یه ببر ،شاید ببر سیاه بود اصولا...نمیدونم..نفسم بند اومد از ترس ،از طرفی‌ تعجب هم کرده بودم،،،داد زدم مونا این چیه اینجا؟دوستم هم اومد رو تراس گفت نترس چیزی نیست ،اون کاریت نداره.حالا این وسط نمیدونم مهیار سر و کلش از کجا پیدا شد...اومده بود تو همون حیاط ،شروع کرد به این حیوان سیاه بادام زمینی‌ میداد،یعنی‌ برای اون هیکل دونه دونه بادام زمینی‌ مینداخت رو زمین ،اون هم برمیداشت می‌‌خورد! بعد مهیار رفت تو،دوستم هم رفت تو،من موندم و این ببر یا گربه سیاه گنده! بعد دیدم یه بچه داره رو درخت.بعد دوستم از تو خونه داد میزد که اون یه بار بچه شو خورده!به خاطر شوهرش این کارو کرده! و من داشتم دنبال رابطه می‌گشتم تو حرفهای دوستم...تا زمانی‌ رسید که دیدم این موجود وحشتناک داره بد نگام میکنه،شروع کردم دویدن سمت خونه،این هم از بالای درخت پرید پایین و دنبال من...خیلی‌ وحشتناک بود..رفتم تو ،دیدم هیچ کس نیست...دربهای خونه هم شیشه ای بود.این هم هی ضربه میزد که در‌ها رو بشکونه...خیلی‌ وحشتناک بود...من از ترس صدام در نمیومد...داشتم فکر می‌کردم برم بالا پشت بوم..بعد اگه لازم شد حتا بپرم خونه همسایه...این گربه یا ببر سیاه هم هی از اینور تراس میرفت اونور می‌خواست بیاد تو،میدونستم گشنشه...حتا باز هم بچه اش رو  خورده بوده و الان باز گشنش بوده...کلی وحشتناک بود،خیلی‌ ...تو اون بساطی که گیر کرده بودم ،مدام داشتم به خودم می‌گفتم،حالا این حیوونه ،،غریزشه ،بعدش هم من می‌تونم الان زنگ بزنم از یه جا بیان بکشنش،ولی‌ دوستای‌ من که می‌رن تو خیابون و نیروهای گارد ویژه میافتن دنبالشون و اونا رو تو خونه محاصره میکنن چی‌ کشیدن،اونا چه ترسی‌ رو تجربه می‌کنن،،،اون نیروها هم که دیگه حیوان نبودن که آدم بخواد یک درصد هم امید داشته باشه..بعد داشتم فکر می‌کردم چقدر این ببر در مقایسه با اونا مظلومه...(همه این فکر‌ها تو خوابم بود ها،نه حتا بعد از بیداری) دیگه این موجود سیاه داشت خودش رو میکوبوند به در تا در رو بشکنه...و من وحشت زده دنبال راه پشت بوم بودم،که از خواب پریدم...تمام بدنم عرق یخ نشسته بود..قلبم چنان میزد که حس می‌کردم الآناس که دیگه از کار واسته...حال خیلی‌ بدی بود...مدام یاد خودم مینداختم که من الان کجام و همه چی‌ در امن و امانه و خواب بوده و این حرفا،طول کشید تا آروم شدم...ولی‌ بعدش دیگه نشد بخوابم...تااا.... الان....تازه کم کم احساس می‌کنم که دارم آروم میشم...مطمئناً اگر تصمیم بگیرم باز هم بخوابم با چراغهای روشن خواهم خوابید...
+ نوشته شده در  Sat 21 Nov 2009ساعت 12:19  توسط ماریون  |